• ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۸
  • کد خبر: 377978
شهید آوینی

کمی تند آمدم که بتوانیم به «روایت فتح» برسیم. اما وقتی رسیدیم معلوم شد که این قسمت برنامه برخلاف هشت قسمت قبل زودتر از اخبار ساعت ۲۱ پخش شده بود و مرتضی خیلی ناراحت شد.

به گزارش ایمنا، در بخشی از کتاب «تکرار یک تنهایی» جستارهایی از حیات سید مرتضی آوینی به کوشش محمدعلی صمدی، به قلم اصغر بختیاری آمده است:

«شب پنجشنبه بود. وقتی فوردگاه مهرآباد رسیدم، مرتضی هنوز نیامده بود. دلشوره عجیبی داشتم. به طرف سمت بار رفتم و نگران، در حال تحویل ساکها و وسایل بودم و مراقب در ورودی ترمینال چهار. یک ربع نگذشت که انتظار به سر رسید. برایم دست تکان داد و به سمت ما آمد.

با پرواز ساعت ده شب، به طرف اهواز حرکت کردیم. قبل از سوار شدن به هواپیما گفت: «حاجی شاید این آخرین سفری باشه که با هم هستیم.»

با تعجب گفت: «واسه چی؟!»

گفتم: «میخوام برم سراغ درس و مشقم.»

گفت: «میخوای دل ماهارو بسوزونی؟»

ساعتی بعد در فرودگاه اهواز، هواپیما به زمین نشست. شب را در مهمانسرای استانداری صبح کردیم. صبح روز پنجشنبه، طبق قراردادی که با سایر بچه ها در سه راهی کرخه گذاشته بودیم، به راه افتادیم، ساعت ده، یازده بود. سر راه، برای خرید مشغولیات رفتیم شوش دانیال و - نمیدانم چرا - مرتضی دو تا چفیه خرید. ساعت ۱۲ به محل قرار، یعنی همین سه راه کرخه رسیدیم، و از آن جا به طرف «برقازه» حرکت کردیم. چون هفته ی قبل با بچه های ارتش هماهنگ شده بودیم، برای حرکت مشکلی نداشتیم. بعدازظهر پنجشنبه، به طرف منطقه ی والفجر مقدماتی راه افتادیم. همین موقع بود که از من سراغ اورکت های بسیجی را گرفت و گفت: «اورکتم دیگه قدیمی و کهنه شده.»

آفتاب داشت غروب میکرد که پاسگاه «رشیدیه» رسیدم. جایی که بچه های گردان کمیل حماسه ها آفریدند. با سعید و محمد، مصاحبه کردیم. آنها گفتند و مرتضی اشک ریخت.

بعد از صحبت های سعید، آفتاب غروب کرد. در امتداد کانال ها حرکت کردیم و با هم سرود خواندیم: «کجایید ای شهیدان خدایی...»

مرتضی به من گفت: «فردا این نوحه را بخوان تا فیلمش را بگیریم.»

شب سوار خودروها شدیم و به طرف عقب حرکت کردیم. در راه سعید از حماسه های «بازیدراز» «کانی مانگا» و «طلائیه» و ... می‌گفت و مرتضی می‌سوخت و می‌گریست.

کمی تند آمدم که بتوانیم به «روایت فتح» برسیم. اما وقتی رسیدیم معلوم شد که این قسمت برنامه برخلاف هشت قسمت قبل زودتر از اخبار ساعت ۲۱ پخش شده بود و مرتضی خیلی ناراحت شد. نماز خواندیم و شام خوردیم؛ کنسرو بود. صحبت از کار فردا پیش آمد. طبق قراری که با نماینده ی ارتش گذاشته بودیم، باید صبح زود کارمان شروع میشد، نماینده ارتش گفته بود: «تا ظهر بیشتر نمی‌توانم همراه شما باشم.»

مرتضی آن شب نخوابید نماز شب خواند و قرآن خواند و اشک ریخت. فردا یکی از سربازهای پاسگاه به حالتی بهت زده و حیرت آلود به من گفت: «این آقا (منظورش مرتضی بود) دیشب وقتی من نگهبان بودم، دائم گریه کرد، نماز خواند و قرآن!»

و بقیه نگهبانها هم، همه تصدیق کردند که در زمان پست آنها نیز این واقعه جاری بوده است.

نماز صبح را خواندیم. صبحانه خوردیم و حدود ساعت هفت و بیست دقیقه بود که راه افتادیم. در راه موج رادیو را چرخاندم تا تهران را بگیرم که یک دفعه رادیو قرآن آمد روی موج و مرتضی گفت: «همین جا خوبه اصغر! همین جا را بگیر.»

از نگهبانی و دژبانی گذشتیم. اکنون به جایی که مقصد بود، یعنی «قتلگاه» نزدیک میشدیم. جایی که ۴۰ الی ۵۰ نفر از بچه های بسیج کنار هم شهید شده بودند و از قرائن پیدا بود که برخی از آنها در زمان شهادت دست در گردن یکدیگر انداخته بودند و مرتضی امروز قصد داشت روایت مظلومیت آنان را به تصویر بکشد.

به طرف قتلگاه پیش میرفتیم و سید مرتضی! اصرارداشت که حتما مصاحبه با بچه ها باید در قتلگاه انجام بپذیرد. من مثل همیشه با کمی چاشنی شوخی و خنده گفتم: «سید! قتلگاه هم شبیه همین تپه ها و گودالهاست دیگه! همین جاها مصاحبه رو بگیر!»

و مرتضی با صبوری مخصوص خودش گفت: «نه اصغر جان، میگردیم تا قتلگاه رو پیدا کنیم.»

چند لحظه بعد از این حرف بود که رفت... و چه زیبا رفتنی.

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 0 =