تشییع شهدای گمنام

تو ماندی و زمانه نو شد، خیال عاشقانه نو شد، هزار دل شکست و آخر هزار و یک بهانه نو شد...

به گزارش خبرنگار ایمنا، آری همین یک جمله کافیست تا بدانی آمدنشان بهر چه بود، آمدنی که رفتنشان عین ماندن است، دیروز آمدند و رفتند، اکنون آمده اند که باشند، برای من و تو باشند؛ راهشان باشد، فکرشان باشد، روششان باشد، باشند تا بمانیم...
تو ماندی و زمانه نو شد، اگر مادرت می دانست که آمده ای، می آمد که خیال عاشقانه اش را نو کند، اما حالا قطره اشک هایی به استقبالت آمده اند که شاید تعلق خونی به تو نداشته باشند، اما از فکر و دلی برمی خیزند که به تو تعلق دارند.

ورودی میعادگاه رنگ و بوی تو داشت، همه جوان و دانشجو، گویی نقطه مشترکی با تو پیدا کرده که اینگونه غرق تو بودند، نوای آهنگین دل شکسته ایران را که از گوش عبور دهی، به دالان بهشتی وارد می شوی که دو لاله در آن ایستاده اند، همان هایی که ایستادگی کردند تا اکنون ما بایستیم. شاید بگویی این ها که رفته اند و خمیده آمده اند، اما من می گویم پرچمشان اکنون بر سینه آنها نقش بسته، پرچمی که برایش خون دادند و پایمردی کردند و حالا ایستاده تر از پیش آمده اند.

شاید اگر مادرانشان اینجا بودند برایشان لالایی می خواندند، شاید به یاد کودکی شان جسم کم وزنشان را در آغوش می کشیدند، اما چگونه بگویم اکنون آمده اند درحالی که کسی را جز من و تو برای استقبال ندارند، صد البته که استقبال پای جسم نمی خواهد، کافیست پای دل را حرکت دهی، می بینی اشکت که هیچ، دل و جانت هم دیگر از خودت نیست.

حالا درد و دلت با شهدایی که حتی نامشان هم دیگر همراهشان نیست شروع می شود: "گفته بودم اگر بیایی ناگفته زیاد دارم، تو فقط بیا دل من خودش پر می کشد، می بینی منم مثل تو آرزوی پرواز دارم، پرواز یادم می دهی؟ اینجا دنیا برایم از همه جا تنگ تر است، تو بیا که درد و دل فاطمه زهرا(س) و پسرش صاحب الزمان را با هم تکرار کنیم تا هر دو آرام شویم...

گفته بودم اگر بیایی غم دل را به تو بگویم، راستش هنوز هم نمی دانم اکنون که آمده ای غم از دلم رفته یا نه؟ راستی چه کسی گفته مادرت به استقبالت نیامده؟ مگر همان نیست که با پهلویی شکسته همراه پسر سر از تن جدایش به استقبالت آمده است؟ در این هیاهو چه کسی جز فاطمه زهرا سیده دو عالم و پسرش سید الشهدا می توانند به خوبی آنها به استقبال و بدرقه ات بیایند؟ ببخش اگر راهت را نفهمیدیم، ببخش اگر هر آنچه خواستیم برای خودمان بود نه در راه خدا.

مگر تو از همه دلبستگی هایت جدا نشدی؟ نکند این وصال هنوز هم رخ نداده؟ من هنوز هم دلبسته ام به تو، به دنیا، به همه چیز، نمی دانم راه تو و خدایت میان این دلبستگی ها کجا قرار دارد؛ نمی دانم؛ اما دعا کن دست کم همچون تو راه را دریابیم...

دلم به خداحافظی نمی رود، سخت ترین لحظات زندگی آنجاست که باید دل بکنی و خداحافظی کنی، البته اکنون نمی توان گفت خداحافظی، شاید سلامی دوباره بود، اما هر چه که هست سخت است، اجازه می دهم چشمانم آن زمان که بر دستان هم سن هایت به سوی معراج می روی بدرقه ات کنند، اشکال ندارد، من از همین جا برای غریبی مادر سادات اشک می ریزم، از همین جا برای تنهایی تو اشک می ریزم، از همین جا به خاطر راهی که نرفته ام، به خاطر قدمی که همچون تو برنداشته ام حسرت می خورم، من از همین جا برای تو می نویسم؛ آرام بخوابید ای دو شهید، ای آنان که بی نام و نشان آمده اید، ای آنان که به خاطر خدا و برای کشورتان و برای ما رفته اید، بخوابید که هزار دل برایتان شکست و هزار و یک بهانه نو شد، آری بخوابید و خیال عاشقانه را نو کنید...

محدثه احمدی، خبرنگار سرویس ایثار و حماسه ایمنا

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 10 =