• ۲ دی ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۱
  • خبرنگار: kolahdozan
  • کد خبر: 332765
خاطرات جبهه

علی یاری نوجوانی که هنوز پشت لبش سبز نشده بود و برای شرکت در عملیات ویژه همراه خط شکنان متوسل به امام زمان(عج) و حضرت زهرا(س) می شود.

به گزارش خبرنگار ایمنا، دوران شکوهمند و غرورآفرین دفاع مقدس یکی از پرفراز ترین و با افتخارترین دوران در تاریخ ایران اسلامی است و غیور مردانی که به عنوان نقش آفرینان اصلی در این دوران حضور داشتند گنجینه هایی پنهان  از آن دوران ارزشمند در سینه های خود به یادگار دارند که به دلیل بی توجهی نسل امروز یا دوری از ریا همچنان این خاطرات ارزشمند را در سینه های خود نگاه داشته اند.

ما بر آن شده ایم که در سلسله مصاحبه هایی به سراغ بازماندگان آن دوران شگوهمند رفته و پای درد و دل این بزرگواران بنشینیم تا بتوانیم انتقال دهنده خاطرات کوتاه آن دوران به نسل امروز باشیم.

در این قسمت به سراغ احمد فرخی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس رفته تا وی با بیان خاطره ای از شهید "علی یاری"، نوجوانی ۱۴ یا ۱۵ ساله که در جمع رزمندگان منتظر انتخاب شدن برای شرکت در عملیات والفجر ۸ است ما را به آن دوران ارزشمند ببرد.

توفیق شهادت...

« یادم هست که در روزهای قبل از عملیات والغجر ۸ بنا شد از بین بسیجیان برای شرکت در این عملیات نیرو انتخاب کنند در بین بچه ها شور و هیجانی به پا بود و همه تلاش داشتند تا فرماندهان را برای انتخاب خود راضی کنند.

یادم هست احمد یاری یکی از کم سن سال ترین بچه هایی بود که در بین ما حضور داشت هنگامی که فرماندهان او را خواستند و به او گفتند نمیتواند به دلیل سن و سال کمش همراه ما بیایید با خونسردی  تمام در مقابلشان ایستاد و گفت: «تا شب صبر می کنم اگر تصمیم شما عوض شد خبرم کنید».

درست یادم نمی آید اما یادم هست که یکی از برادران به دلیلی از آمدن همراه ما منصرف شد و فرماندهان جایگزینش را علی انتخاب کردند در حالی که تا آن لحظه همه با آمدن او به عملیات مخالف بودند اما نمیدانم چه اتفاقی افتاد که یک دفعه تمام دهان ها بسته شد و دیگر کسی حرفی نزد.

هنگامی که علی میخواست از زیر قرآن رد شود یقه او را گرفتم و به گوشه ای کشیدم به او گفتم تا نگویی چه کار کرده ای که همه دهانشان در مقابل آمدن تو بسته شده رهایت نمیکنم. او که خنده ملیحی بر لبهایش داشت با آرامشی که هنوز به یاد دارم گفت: «برای سلامتی امام زمان(عج) هزار صلوات نظر کرده ام و ازمادرشان حضرت زهرا خواستم در عوض سعادت شرکت در عملیات ویژه همراه افراد خط شکن را نصیبم کند، تا به حال هرچه خواسته ام را اینگونه به دست آورده ام».

از علی یاری پرسیدم  دیگر چه چیزی خواستی و در جواب پس از کمی مکث شنیدم : «بعداٌ خواهم گفت» اما من نگران پرسیدم اگر ندیدمت چی؟ «لبخند زد و گفت: وقتی مرا دیدی خود میفهمی».

بعد عملیات سراغش را از برادران گرفتم و شنیدم که شهید شده است خود را به معراج شهدا رساندم  و خواستم که پیکرش را ببینم، همان لبخند همیشگی بر لبانش نقش بسته بود و آرامشی که همیشه در چهره اش بود، همان جا بود که فهمیدم خواسته دومش شهادت بوده است. »

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 1 =