• ۲۹ آذر ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۵
  • خبرنگار: kolahdozan
  • کد خبر: 332590
مدافع حرم

عاشق جهاد بود، فرق نمیکرد در خاک کدام کشور باشد، هدفش سرافرازی مسلمانان بود و برای این کار قلب خود را در مقابل تیر دشمنان اسلام قرار داد.

به گزارش خبرنگار ایمنا، بزرگی برایمان تعریف می کرد روزی از آیت الله بهاء الدینی پرسیدند که این مسئله که می گویند شهدا ره صد ساله را یک شبه می روند چطور تفسیر می شود و چطور مقام شهید در یک مدت کم، چنین جایگاه بالایی پیدا می کند  و در مواردی از بسیاری از علما هم برتر دیده می شود.

پاسخ داده بودند که این مسئله صحیح است و شهدا به واسطه ملکه «شجاعت» این مسیر را طی می کنند. آن بزرگ ادامه داده بود: که البته «شجاعت»  با «تهور» تفاوت دارد و این تفاوت در «عقلانیت» است و چیزی عقل را کامل نمی کن به جز ایمان.

شهید سید علی اصغر موسوی  فرزند سید ابراهیم از خانواده مجاهدان افغانی است. سال ها پیش با اینکه ۱۲ سال بیشتر نداشت در برابر تهاجم شوروی به افغانستان لباس رزم پوشید و سلاح به دست می گیرد.

مسئولین نظامی افغانستان پس از پنج سال مجاهدت این نوجوان در جبهه های مبارزه با شوروی به او درجه ژنرالی می دهند و او را فرمانده لشگری ۸۰۰ نفره میکنند، او که فرمانده ای با تدبیر و کار آمد بود در مبارزه ای ویژه مابین ۳۰۰ نفر از نظامیان شوروی به تنهایی محاصره می شود و با شجاعت مثال زدنی موفق می شود خود را از معرکه نجات دهد.

پس از سقوط افغانستان بنا به شرایط دشواری که طالبان برای او  و خانواده اش به وجود می آورند شبانه به پاکستان و سپس به ایران فرار می کننند و به ادامه زندگی در کشورمان می پردازند.

اما پس از گذشت مدتی دلش تاب نمی آورد و دوباره دور از چشمان خانواده شبانه به یاری مردم کشور میشتابد و برای مبارزه با اشغال گران به افغانستان باز میگردد پدرش که بعد از مدتی از کار او با خبر می شود از خود مخالفتی نشان نمیدهد و میگوید:" مسئله جهاد هم مانند نماز و روزه است و هیچ اشکالی ندارد پسر م هم در این راه شرکت کند".

این مختصری از زندگی او قبل از بازگشت دوباره به ایران بود اما علی اصغر داستان ما در سن ۳۳ سالگی این بار تصمیم به مجاهدتی دیگر می گیرد و هنگامی که متوجه میشود داعشیان خون آشام قصد تعرض به حرم حضرت زینب(س) را دارند سر پا خشم برای دفاع از ناموس آل الله عازم سوریه میشود تا قلب خود را سپر عقیله بنی هاشم قرار دهد.

علی اصغر هنگامی که متوجه می شود از داوطلبان برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)  نام نویسی می کنند دیگر سر از پا نمی شناسد و مخفیانه از چشم خانواده و همسر خود و حتی بدون خداحافظی با سه فرزندش برای اعزام به سوریه اقدام میکند؛ تنها نکته ای که به پدر خود میگوید این است که "دوست ندارم به صورت عادی در خانه بمیرم و دوست دارم مرگم در سنگر باشد".

پس از چند روز که خانواده اش از او خبری نداشته اند روزی از نزدیکی حرم حضرت زینب(س) با پدرش تماس میگیرد و او را در جریان ماجرا قرار میدهد؛ علی اصغر به پدر خود میگوید: "شما بزرگ من هستی، جهاد بدون اجازه شما فایده ای ندارد و قبول نمیشود، شما اجازه می دهید و از جهاد من در برابر کفار و دفاع از حرم حضرت زینب(س) راضی هستید؟

پدر که بغض خود را فرو می دهد به علی اصغر میگوید:" بله؛ چرا راضی نباشم؛ امروز حاضرم همه فرزندانم را برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه بفرستم.

علی اصغر که زندگی خود را وقف جهاد در راه خدا کرده بود و حتی نتوانسته بود به این دلیل حرفه خاصی غیر از جنگیدن را یاد بگیرد پس از ورود به سوریه فرماندهی ۲۵ نفر از نیروهای تیپ فاطمیون را به عهده می گیرد و با انجام مجاهدت های فراوان مانع تعرض عناصر خود فروخته داعشی به حرم حضرت زینب(س) میشود.

در روزی از مبارزه با داعشیان ماموریت فتح سنگری از سنگر های داعش که در نزدیکی حرم حضرت زینب واقع شده بود به او و گروهش واگذار می شود در کشاکش مبارزه ناگهان قلبش هدف گلوله مستقیم تک تیرانداز داعشی که از میان ساختمان ها او را نشانه رفته بود قرار میگیرد و بر زمین می افتد.

یکی از همرزمان او که در آن لحظه در کنار علی اصغر حضور داشت می گوید:" قبل از مفارقت روح از بدنش با صدایی ضعیف از من خواست که نگذارم پیکرش به دست داعشیان بیوفتد و به هر صورتی که می شود او را از معرکه بیرون بکشیم".

دوستانش به هر زحمتی که شده پیکر مطهرش را از میان آن همه دشمن خونخوار بیرون می کشند و به هر ترتیبی که هست او را به پشت جبهه خودی می آورند و برای طواف به حرم حضرت زینب (س) می برند.

اما این پایان ماجرا برای مجاهدت های خانواده موسوی نیست پس از پیچیدن خبر شهادت او در ایالتی که به دنیا آمده بود مدام از طرف گروه های وهابی و طالبان برادران او مورد تهدید و ارعاب قرار میگیرند طالبان با چاپ اطلاعیه و پخش آن در شهر خانواده موسوی را به دلیل شهادت پسرشان در سوریه کافر می نامند و آنها را تهدید به قتل می کنند.

سرانجام برادران این شهید بزرگوار چاره ای جز فرار در پیش پای خود نمیبینند و از آن شهر  برای ادامه زندگی به پاکستان میگریزند،  اما هم چنان به برادر خود که جانش را در دفاع از حریم عقیله بنی هاشم داد افتخار می کنند.  

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 13 =